سفارش تبلیغ
صبا ویژن
پا نهاده در وادی عشق
دوشنبه 92/10/2 ساعت 9:35 عصر | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )

مختصری از زندگی نامه ی مرحوم آیت الله محمدباقر محمدی عراقی «حاج آقا بزرگ»

شهید حاج آقا بهاء الدین محمدی عراقی، که بزرگترین فرزند مرحوم آیت الله حاج آقا بزرگ بود، سال ها در کرمانشاه ساکن بود و ابوی گرامی، چه در زمان قبل از انقلاب و چه پس از انقلاب و چه پس از آن، مرتباً به ایشان سر می زدند. البته حاج آقا بزرگ علاقه ی خاصی به حاج آقا بهاء الدین داشتند که هم روحانی و هم فرزند بزرگ ترشان بودند». این هم مرور زندگی پدر شهیدی که خود شهید زنده ی حادثه ی ترور فرزند برومند روحانی و شهیدش لقب گرفت، از لسان دیگر فرزندش مهندس جمال الدین محمدی عراقی:
«هیهات اَن یأتیِ الزمّان لِمِثلِه- اِنَّ الزَّمانَ لِمِثلِه لَعَقیم».
نوشتن در مورد شخصیتی چند بُعدی همچون حضرت آیت الله مرحوم حاج آقا بزرگ، الحق کار دشواری است. کاش غریبه بودی و می گفتند یک روحانی پیر و مراد و مورد اعتماد مردم و مراجع و غیره را توصیف کن و از آنجا که از این ستارگان تابناک آسمان دین در دوران مختلف به برکت انفاس قدسی ائمه (علیهم السلام) کم نیستند، آن وقت می توانستی شروع و ختم نوشتن را پیش بینی کنی و به انجام برسانی.
اما وقتی که کمابیش با این شخصیت عجیب، محشور و مأنوس بوده ای، مسأله به نوع دیگری است، زیرا قله ی کوهی نیست که آن را گرچه به هر زحمت و رنج بپیمایی و بالاخره به قله برسی، بلکه اقیانوسی است بی جهات و پهناور و هرچند یک مسیر را انتخاب و حرکت کنی، در هر مقطع از حرکت به نکات جالبی می رسی که اگر از نشاط آن لحظات روحانی بتوانی به خود بیایی، تازه از شگفتی زمین گیری و مجبوری اعتراف کنی که نخواهی توانست حق مطلب را ادا کنی و بایستی با توکل بر خدا قلم را برداری و شروع کنی و الا باید بگویی: وصف رخ خورشید مجال شرری نیست.

ادامه مطلب...


کسانی که قرآن آنها را سگ هار می نامد
دوشنبه 92/10/2 ساعت 2:19 عصر | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )

مثل او همچون سگ [هار] است که اگر به او حمله کنى، دهانش را باز کرده، زبانش را بیرون مى آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همین کار را مى کند [گویى چنان تشنه دنیاپرستى است، که هرگز سیراب نمى شود] این مثل گروهى است که آیات ما را تکذیب کردند این داستان ها را [براى آنها] بازگو کن، شاید بیندیشند (و بیدار شوند).
از دیرباز تشبیه از بهترین ابزاری بوده که برای روشن شدن و واضح ساختن هرچه بیشتر مقصود گوینده به کار گرفته شده است تا آنچه در ذهن دارد برای مخاطب کاملاً ملموس شود ، قرآن کریم کتاب خداست بهترین تشبیهات را در خود دارد . قبل از ذکر نمونه ای از این تشبیهات بهتر است خود را در مقام گوینده ای بگذاریم که می خواهیم قشری را توصیف کنیم که از قضا در جامعه ما رشد فزاینده ای دارند و مخرب، همان به اصطلاح دانشمندانی که در دامن اسلام رشد کردند علم آموختند و بالیدند و در نهایت تیشه برداشته و به جان باورهای مردم افتاده اند نامشان را چه می گذاشتیم؟
با کدام تعبیر می توانستیم بهترین توصیف را از آنها و عمل زشتشان ارائه دهیم ؟لحظه ای بیندیشیم، و اکنون ببینیم نامی را که قرآن بر آن ها می نهد و چگونه توصیفشان می کند.
خداوند متعال در آیات 175، 176، 177 سوره اعراف مثل مى فرماید: «وَاتلُ عَلَیْهِمْ نَبَاَ الَّذى آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوینَ، وَلَوْ شَئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَلکنَّهُ اَخْلَدَ اِلى الاَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کمَثَلِ الْکلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکهُ یَلْهَثْ ذلِک مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکرُونَ»؛ بر آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولى [سرانجام ] خود را از آن تهى ساخت و شیطان در پى او افتاد، و از گمراهان شد. و اگر مى خواستیم، [مقام] او را با این آیات [و علوم و دانشها] بالا مى بردیم [امّا اجبار، بر خلاف سنّت ماست پس او را به حال خود رها کردیم] و او به پستى گرایید، و از هواى نفس خود پیروى کرد. مثل او همچون سگ [هار] است که اگر به او حمله کنى، دهانش را باز کرده، زبانش را بیرون مى آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همین کار را مى کند [گویى چنان تشنه دنیاپرستى است، که هرگز سیراب نمى شود] این مثل گروهى است که آیات ما را تکذیب کردند این داستانها را [براى آنها] بازگو کن، شاید بیندیشند (و بیدار شوند).

ادامه مطلب...


یک ازدواج حرام!
دوشنبه 92/10/2 ساعت 1:33 عصر | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )

ازدواج یک مساله و دغدغه دانشجویی

مشاور دانا: سلام خانم شهیدی. خوبی؟
دانشجو: سلام خانم دکتر ممنون. شما چطوری؟
- الحمدالله خوبم. چرا کمتر به ما سر می‌زنید؟ دیگه سوال های شما تمام شده؟
- خیر خانم سؤالات ما که تمامی ندارد؛ ایّام امتحانات است و البته یک مساله دیگر هم مانع شد.
- چه مسأله‌ای عزیزم؟ این خودش یک سؤال است؟!
- بله خانم، راستش عمداً نزدیک شما آمدم که همین سؤال را بپرسم اما رویم نشد!
- چرا خجالت! آن هم شما! ما که این قدر با هم صمیمی هستیم! می‌دانید که مردم برای پرسیدن چه مسأله‌هایی که ماها اسمش را هم رویمان نمی‌شود بیاوریم می‌رفتند و از اهل بیت(علیهم السلام) می‌پرسیدند! مثلاً اینکه چطور با همسرمان ارتباط زناشویی داشته باشیم را از امام رضا(علیه السلام) پرسیده‌اند و ایشان هم خیلی با حجب و حیا و در عین حال کاربردی جواب فرموده‌اند و علمای اهل حدیث نقل کرده‌اند.
- بله خانم اما، آنقدر هم دیگه آن طور نیست که شما تصور می‌کنید.
- خب پس بپرس تا حل شود عزیزم.

ادامه مطلب...


شب وصال
دوشنبه 92/10/2 ساعت 10:51 صبح | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )

«ببینم هاشم جون گفتی آمیز مرتضی هم اونجاست؟»
- آمیز مرتضی؟!... بله بله خاله جون، یعنی... ممکنه. شاید! آخه می دونی خاله جون، من تو این چند ساله که جبهه بودم، یک کم فراموشی پیدا کرده‌ام. فک و فامیل‌های دور را کم و بیش از یاد برده‌ام.
اما این طور که ننه می‌گفت: همه‌ی اقوام دور و نزدیک را دعوت کرده... نمی دونی خاله جون چه جمعیتی اومده؟! دور تا دور حیاط رو میز و صندلی چیدیم، باز هم عده ای دو تا، یکی نشسته‌اند. تازه قبل از این که من بیام سراغ شما، هنوز یه عده ای نیومده بودند. ماشالا... ماشالا اصلاً من نمی دونستم این همه فک و فامیل و دوست و آشنا داریم!
خونواده‌ی عروس همه‌اش، پنجاه، شصت نفر هم نمی شن. اما خدا برکتش بده خونواده ما رو...
- و...ای....ی....ی....هاشم جون تو هم که مثل ننهت پشت هم انداز ویلا، دولاکنی! شیرش حلالت باشه. اونم مثل خودت یک کلاغ، چل کلاغ کنه! اصلاً نمی دونم چه اصراری داشت که تو را با این ژیان قراضه‌ات از اون کله‌ی شهر فرستاده این کله‌ی شهر دنبال من! آخه منِ رو به قبله با این تن علیل و ذلیل دیگه عروسی رفتنم چیه؟! ما دیگه پامون لب گوره، باس به فکر اون زیره باشیم. آخه... آخه... تو چطور آمیز مرتضی رو نمی‌شناسی؟!

ادامه مطلب...


زندگانی حنین ابن اسحاق
دوشنبه 92/10/2 ساعت 10:43 صبح | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )
نویسنده : دکتر علی اکبر ولایتی
 
حنین بن اسحاق بن سلیمان بن ایوب عبادی(194-260 یا 264 ق)، ملقب به ابوزید، چشم پزشک، ‌متکلم نسطوری و مهم ترین مترجم آثار یونانی به عربی و سریانی در قرن سوم هجری است (Elgood,p.105,Gabrieli ,p.282-283,Newnan,p.viii) ضبط لاتینی نام او یوهانس نیتیوس (1) است (meyerhoff,p.708) شرح زندگی و آثار او در منابعی چون الفهرست ابن ندیم، ‌طبقات الاطباء ابن جلجل(پزشک دربار خلفا در قرن های سوم و چهارم هجری)، ‌عیون الانباء ابن ابی اصیبعه (پزشک، ‌حدود 595 -668ق)، تاریخ الحکماء قفطی (564-645ق)، تاریخ مختصر الدولِ ابن عبری(622-680ق) به تفصیل آمده است. تاریخ نگاران در دوره های گوناگون به بخش هایی از زندگی او پرداخته اند که گاهی در برخی گزارش هایشان تناقض وجود دارد.
او در حیره، شهری در جنوب کوفه، به دنیا آمد. پدرش صیدلانی [=داروفروش ] بود و نسب او به عبادیان می رسد. عبادیان قبایل پراکنده ای از تیره های عرب بودند که در حیره سکونت داشتند و، ‌پیش از ظهور اسلام، ‌به مسیحیت گرویدند و از کلیسای نسطوری سریانی پیروی کردند (قفطی، ‌ص174؛ ابن عبری، ‌ص250؛ ابن ابی اصیبعه، ‌ص257). احتمالاً ‌حنین، ‌مانند بیشتر عبادیان، ‌علاوه بر زبان مادری خود، سریانی نیز می دانسته است. حتی برخی زبان مادری وی را سریانی می دانند.(O"leary,p.68,164) ولادت حنین با زمان حکومت امین عباسی(ابوموسی محمد) مقارن بود و به سبب کوتاه بودن حکومت برخی خلفای عباسی، ‌حکومت بسیاری از ایشان را درک کرد.
حنین در زندگی خود عاداتی ویژه داشت اما، جالب توجه این است که این عادات با نوعی نظم درهم آمیخته بود و نشانه ی توجه وی به حفظ تندرستی بوده است. بنابر نوشته ی متقدمان، او روز را با سوارکاری آغاز می کرد. پس از بازگشت از سوارکاری، ‌حمام می کرد و لُنگی می بست و قدحی می نوشید و قطعه ای کلوچه می خورد و گاه اندکی به استراحت می پرداخت. سپس برمی خاست و بُخور می داد و اندک غذایی می خورد که بیشتر مرغ و نان بود. هر روز، ‌پس از غذای نیمروز، ‌می خوابید و پس از بیدارشدن چهار رطل شراب کهنه می نوشیدو معمولاً‌ میوه هایی چون سیب شامی، ‌انار و یا سَفرَجَل[=میوه ی به] میل می کرد (ابن خلکان، ج2، ‌ص217؛ ‌ابن ابی اصیبعه، ‌ص261-262).
از جملات حنین است:

آثار واقعه ی شریف ظهور در سرزمین عراق
دوشنبه 92/10/2 ساعت 10:40 صبح | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )
نویسنده: اسماعیل شفیعی سروستانی

بنابر آنچه در روایات اهل بیت (علیه السلام) آمده است، کشور «عراق» پیش از به وجود آمدن بحران های سیاسی و نا به سامانی ها در سرزمین «شام» و به حرکت درآمدن پرچم های سیاه، زیر ظلم حکّام طغیانگر و ستمگر است، چنان که امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«هنگامی که آن بخش از دیوار «مسجد کوفه» که هم جوار خانه ی عبدالله بن مسعود است، خراب شود، آن زمان، زمان نابودی حکومت مردم است و هنگام نابودی آن، حکومت قائم آل محمد (علیه السلام) ظهور خواهد کرد.» (1)
ایشان در روایتی دیگر فرمودند:
«فرمانروای مردم در این هنگام ستمگری نافرمان است که به او کاهن و جادوگر گفته می شود.» (2)
برخی از روایت ها یادآور شده اند که شَیْصبانی پیش از ورود نیروهای سفیانی، در «کوفه» است. امام فرمودند:
«این چگونه است که پیش از سفیانی، شیصبانی از کوفه خروج می کند. او خون مؤمنان زیادی را بر زمین جاری می سازد.» (3)
همچنین مردی به نام عوف سلمی خروج می کند و برخی از روایات می گویند:
محلّ و مقرّ او تکریت است. (4)

پیامک ویژه اربعین 92
دوشنبه 92/10/2 ساعت 1:11 صبح | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )

امشب شب اربعین مصباح هداست/ دل یاد حسین بن علی شیر خداست
پروانه به گرد شمع حق پر زد و سوخت/ امشب شب یاد عشقیاء و شهداست

———————–

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

———————–

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم

از تو و طفلان تو یاری کنیم

کاش ما هم کربلایی می شدیم

در رکاب تو فدایی می شدیم

ادامه مطلب...


پسرک و دختر جوان
دوشنبه 92/10/2 ساعت 1:8 صبح | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.

دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد.

پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.

فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.

bultannews.com


برچسب‌ها: پسرک و دختر جوان

خوشبخت ترین مرد دنیا
چهارشنبه 92/9/27 ساعت 12:37 صبح | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )

 پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند.
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانستند.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!

لئو تولستوی



درخواست شمس و دردسر مولانا
چهارشنبه 92/9/27 ساعت 12:36 صبح | نوشته ‌شده به دست سیمرغ | ( نظر )

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟....
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است. آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.

مرد ادامه داد:  این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد! سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.
رقیب مولوی فریاد زد: این سرکه نیست بلکه شراب است.
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدن



 
تبلیغات
آمار بازدید

بازدید امروز : 43

بازدید دیروز : 49

کل بازدیدها : 182961